|
تا كی به اميد فردای پر از مهربانی فال بگيرم با حافظ؟؟
تا كی از فرصت استفاده كرده و يك دل سير گريه كنم لابه لای باران ها؟؟؟
هنوز صدايت از دفتر دلم پاك نشده است... وخط خطی های نگاهت !!!
آنقدر آه كشيدم و نگاه كردم به ابرها كه آسمان رنگ انتظارم شد...
چشمانت خيال گفتن رازی را دارد...
كه لبهايت طفره می روند..
شايد راز رفتن است و جدايی... شايد هم تنفر.... بگو ..
در خلوت يلدای ام بگو تا من از دلواپسی و گورها از تنهايی به در آيند.....
پرسه ميزنم ميان دلتنگيهای خويش...
تداعی ميكنم خاطره ها را ... عشق را كم و بيش!!!
شايد گره از اندوهم گشوده شود
با ته مانده طاقتی ... لمس ميكنم زندگی ساطور شده را
و خود را كه در تك تك سلولهايم پير می شوم.....
هنوز بر لبهايت ننشسته ..نوشيدی ام
و من كيش شدم ...وتو مبهوت و مات !!!
هيهات از بازی روزگار ... هيهات!!!
 |